تبلیغات
وبلاگ اطلاع رسانی فعالان فرهنگی روستای حسین آباد کالپوش - سید رشید در کالپوش
 
وبلاگ اطلاع رسانی فعالان فرهنگی روستای حسین آباد کالپوش
همه با هم برای آبادانی و پیشرفت کالپوش کوشش کنیم
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ توسط تعدای از علاقمندان و فعالان فرهنگی روستای حسین آباد کالپوش با هدف ایجاد امکان ارتباط مستمر و سازنده ی علاقمندان به پیشرفت و تعالی این روستا در تمامی جنبه های فرهنگی، عمرانی، اجتماعی و ... راه اندازی گردیده است. امیدواریم از این طریق همه دوستانی که می توانند در رشد و آبادانی زادگاه خود نقش و تأثیری داشته باشند با هم اندیشی و تبادل نظرهای سازنده و پیگیرانه یاری گر ما باشند.
مدیر وبلاگ : الف. پیاده کوهسار
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


ساخت مدیا پلیر فلش
پنجشنبه 7 آبان 1394 :: نویسنده : حسن شکاری

سید رشید چنارانی درکالپوش

در دوران محمد رضا شاه، در اصلاحات اراضی او- فردی بنام سید رشید که از چناران مشهد بود، سَر به طغیان و یاغی گری می گذراند که طبق تحقیقات انجام شده از فرزند او در شهر گالیکش این اطلاعات را در اختیار ما گذاشت[1]

[«.... او می گوید من کودکی 7یا8 ساله بودم و پدرم سید رشید از زمین داران  و ثروتمندان بزرگ چناران بود، در حین تقسیم اراضی، سال 1332 و اختلاف درونی و فامیلی، و زد و خورد های که در حین تقسیم اراضی صورت گرفت، پای ژاندارم ها هم به دعوا کشیده شد و ژاندارمری از مردم دفاع می کرد و در حین این که یک نوع زورگویی نسبت به ما تلقی می شد،

پدرم دوستان و فامیل ها را جمع کرد شب به پاسگاه حمله بردیم و آنجا را غارت کردیم و 7 یا 8 نفر از ژاندارم ها کشته شدند و از آن تاریخ به بعد سید رشید فراری شدند.]

لازم به ذکر است که این گروه از کردهای چناران می باشند و همیشه همراه خود تفنگ و سلاح داشته اند و در حمله به پاسگاه تفنگ و اسلحه های فراوانی نصیب شان می شد،

و بعد سید رشید به دنبال پناهگاه بود او با 8 نفر یار اصلی و12 تا و یا در بعضی مواقع 20 نفر نیرو داشت شبانه و با تاختن اسبها به منطقه کالپوش وارد می شود و از منطقه رد شده و در داخل جنگل جایی بنام کیارام – (کیاران) سکونت می گزیند.

طبق گفته فرزندش اختلافات داخلی و هرج و مرج از سال 40-1330 ادامه داشت و به هر آبادی که می رفت ژاندارم ها به دنبال او بودند، او از فرصت استفاده کرد و به کربلا رفت و مجدداً برگشت، بعد از زیارت کربلا، ژاندارمری خراسان پیغام داده بودند که سید رشید بیاید ما با او کاری نداریم و خودش را تحویل دهد این در زمانی بود که در استان جنگی رخ داده بود،

[و شاه دستور داده بود که 12 هکتار، از زمین های کیارام را هم به ما تحویل دادند، پدرم از ته دره تا به روستا نقم زده بود (غار مانندی) و موقعی پاسگاه به دنبالمان می آمد ما از این غار (نقم) فرار می کردیم و در بعضی مواقع هم برای یکدیگر تیراندازی می کردیم. درگیر می شدیم.]

او چند سالی در منطقه یاغی گری می کند، او به روستاهای جنگلی با یارانش حمله می برد و بیشتر با افراد پولدار و اسب دار درگیر می شد، تا جایی که می توانست در روستاها تیراندازی نمی کرد، اسبها و پول هایی را بر می داشت و به یک روستای دیگر می رفت، جای ثابتی نداشت.

او در یکی از این حمله ها به روستا به خانه حاج ابراهیم وزیری برادر حاج قربان می رود و گویند که گویا خانم ایشان سروصدا می کند و سید رشید با شلیک های هوایی او را ساکت می کند و می گوید: که ما برای گرفتن پول و منال آمده ایم امّا اگر سروصدا بندازی با یک تیر می فرستمت آن دنیا،] بعد از گرفتن پول و... یک اسب تیزرو از فردی به نام حاج جعفر گرفته و فرد دیگری را کتک کاری می نمایند و بعد به طرف جنگل فرار می کنند،

اهالی روستا می گویند، او با مردم آن چنان کاری نداشت، و بیشتر به دنبال اسب تیز رو، و پول و اصلحه بود او چند بار دیگر به این روستا حمله کرده و می گویند که او از پیش با خان روستا هماهنگ کرده بود که به روستا بیاید و کسانی که با خان مشکل داشتند را اذیت و کتک کاری نماید و حتی فردی را در کوچه با طناب و از پاهایش آویزان کرد و او را کتک فراوان زد.

چند سالی به همین منوال گذشت- در یکی از این درگیری ها پسر بزرگش سید خلیل تیر می خورد و چند نفر از ژاندارم ها هم تیر می خورند و زخمی می شوند، و قرار بر این می شود که از این به بعد سید رشید به شهر نرود و بیشتر در روستاهای داخل جنگل و کوهسارات و کالپوش باشد.

تا سرهنگی سید رشید را در (بی بی حلیمه) به نام «محمود اعلم» دیدار می کند و به پدرم می گوید بروم تهران- کارها درست می شود و بدین گونه سوار ماشین جیب شدند تا بروند بیش سر لشگر نوین!

[من و برادرانم رفتیم به کوه، تفنگ برادرم دست برادرم سید جلیل بود، و از کوه رفتیم خانه، ناگهان یکی گفت نیایید خانه- خانه محاصره است. رفتیم جنگل، یک نامه ای تنظیم کردیم برای سرگُرد گنبد، سرگرد آمد. امّا با اسلحه و نیرو- سه روز در کیارام، با هم درگیر شدیم].

از آن طرف پدرم نامه نوشت! کسی با من کاری ندارد.! (احتمالاً مجبورش کرده بودند)

[.. بار دیگر سرگرد محمود اعلم آمد و گفت بیایید پایین با سید خلیل کار دارم، امّا سید خلیل نرفت و از سرهنگ خواست که بیاید کیارام، و ما رفتیم تا راه را با انداختن درختان بزرگ و تنه آنها ببینیم، ماشین جیبی که بذای ژاندارم ها بود آمد امّا داخل آن پدرمان نبود معلوم شدکه پدر ما را نگه داشتند و خیانتی شده بود-چون قرار بود با یکدیگر حرف بزنند نه او را نگه دارند،....]

سید خلیل گفت، هر کس می خواهد برود، برود، اینها با ما کار دارند، بلاخره سرهنگ آمد سید خلیل به او گفت، تکان نخور- دستها بالا. که ناگهان رئیس پاسگاه گالیکش – نظری- یا قربانی بود شروع کرد به تیراندازی،

سید خلیل به سرهنگ گفت اگر تسلیم هستی! بیا برویم روستای سیجان! امّا سرهنگ قسم خورد و گفت قبول کنید و تسلیم شوید- من کارهای شما را درست می کنم، سلاح ها را تحویل بدهید- سلاح های ما عبارت بود از: ام یک، کُلت 45، کمری توپی و... که به رئیس پاسگاه پارسیان تحویل دادیم!]

قرار شد که سید رشید را مرخص کنند و با بی سیم صحبت کرد – با هلی کوپتر نیرو آورده بودند به گالکیش و ما فکر کردیم پدرمان را آزاد کرده اند و آورده اند!

سید امرا... عمویمان که سرهنگ (گروگان ما را) به او سپرده بودیم با یک اسبی با عمویمان فرار کرده بودند یعنی سید امرا... او را فراری داده بود و در حق مان نامردی کرده بود.]

و سید خلیل برادرم گفت اگر سرهنگ فرار کرده – دیگر سید رشید را تحویل نمی دهند! و سید را نگه داشتند.

سه چهار ماه بعد:

سرهنگ جباری و سرهنگی از سمنان، با مسلسل و نیرو آمدند- ما برادرها مشورت کردیم و بلاخره بعد از 2 دو هفته بار دیگر با برادر شاه- شاهپور علیرضا آمدند و ما تسلیم شدیم و برادر شاه قول داد که ما را درست کند، ما را بردند به خانه شاهپور که در کلاله بود، شاهپور گفت بروید تهران. من سفارش کردم که هوای تان داشته باشند.

[... ما را بردند تهران و به زندان ارتش! و در 1 تیر 1343 – پدرم و برادرم را اعدام کردند و برای من سید جلیل 13 سال و برادرم هم همین قدر و عمویمان 16 سال زندانی دادند. پدرمان سه زن داشت که حاصل آن 6 پسر و5 دختر بود که عبارت بودند از :سید خلیل-جلیل-احمد، اکبر، عبدا...، خان جان-که جنگ گنبد را به گردن خان جان انداختند و او الان در سویش است]

به نقل از وبلاگ آقای ولی قلی زاده





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 17 آذر 1396 15:15
I always spent my half an hour to read this web site's posts daily along with a mug of coffee.
جمعه 24 شهریور 1396 00:54
Hi, this weekend is good designed for me, because this point in time
i am reading this fantastic educational post here at my residence.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 20:24
I'd like to find out more? I'd love to find out more details.
شنبه 25 اردیبهشت 1395 09:06
عالی بودو ولی مامانم اهل دست شاه هست و میگه سید رشید یک انبر دست بزرگ داشت که هر کی باهاش مخالفت می کرد با اون گوشت تن طرف را می برید. لطفا عکس سید رشید را هم بزارید. تشکر
حسن شکاری سلام. ما هم شنیدیم. عکس ندارم. اگه جور شد بسیار خوب.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر